نقد فیلم خارجی: نقد سریال وست‌ورلد قسمت چهارم: فرضیه ناهنجاری

نقد فیلم خارجی | همه دنبال این هستند که بفهمند سریال جدید اچ.بی.او درباره‌ی چیست؟ چهار اپیزود از سریال وست‌ورلد پخش شده و هنوز هیچ‌کس نمی‌داند دقیقا داستان از چه قرار است. شاید هم اینجور بهتر باشد. می‌توانید اینطور در نظر بگیرید که که وست‌ورلد بیشتر شبیه یک نقاشی است تا یک عکس، و سازندگان آن فعلا در حال رخ انداختن کلیات تصویر و خط و خطوط هستند بنابراین طول می‌کشد تا تصویر اصلی شکل بگیرد. البته امیدوارم که همینطور باشد. تا اینجا ایده‌ها و اتفاقات بسیاری در فیلم سرگردان رها شده‌اند که بسیاری از آنها ربطی هم به هم ندارند و اتفاقات زیادی هم در اپیزود چهارم اضافه می‌شود.

westworld-season-1-e-4-review-3شاید این سرگردانی به عنوان قسمت چهارم بخورد. «فرضیه ناهنجاری» که اشاره به فرضیه‌ی ناهنجاری شناختی دارد و بیان می‌کند افراد تمایل به ادامه و اصرار روی نظرات و اعتقادات خود یا به عبارت بهتر شناخت‌هایشان دارند تا زمانی که متوجه ‌شوند یک جایی از این عقاید می‌لنگد و باید تغییر کند.

استفاده از این عنوان شاید چندان هم بی‌هدف نباشد: آیا «میزبان‌ها» هم می‌توانند عقیده و نظر داشته باشند؟ یا که فقط مطابق برنامه‌ای که برایشان نوشته شده عمل می‌کنند؟ در اولین سکانس این اپیزود می‌بینیم که دلورس (ایوان ریچل وود) نطخی زیبا در باب اهمیتِ درد و دردی که او از فراغ والدینش می‌کشد ارائه می‌کند. برنارد (جفری رایت) تحت تاثیر این نطخ به لکنت می‌افتد: «حرف نداشت، آیا ما این نطخ رو برات نوشتیم؟».

«نه همش رو» دلورس در جواب می‌گوید: «این رو از یک داستان در وصف عشق برداشت کردم». بنابراین شاید فرضیه‌ی ناهنجاری در این اپیزود فراتر از عقاید و نظرات که به قوانینی که بر وست‌ورلد حاکم است برسد.

آیا نقشه و برنامه‌ای در کار است؟ یا نقشه این است که بی‌خیال نقشه شویم؟

ناهنجاری و سردرگمی گریبان گردانندگان پارک را هم می‌گیرد. در این اپیزود دلورس بسیار فراتر از داستان همیشگی خود پیش می‌رود و این معمولا مسئله‌ساز است اما او به حدی از داستان خود فاصله گرفته که نمی‌توان به روشنی نظر داد، تا جایی که یکی از کارمندان پارک می‌گوید: «شاد حالا نقشه این باشد، که از نقشه منحرف شویم».

دلورس بدون شک خودش نیز به همین نتیجه رسیده است. در دیالوگی که او با ویلیام (جیمی سیمپسون) دارد می‌شنویم که می‌گوید: «من قبلا فکر می‌کردم برای هرکسی مسیر و سرنوشتی نوشته شده است اما حالا می‌بیمنم که هیچ‌وقت نپرسیدم این مسیر مرا به کجا می‌برد».

این بخش واقعا آدم رو میخکوب میکند وقتیکه به ویلیام میگوید: «گاهی اوقات فکر می‌کنم چیزی مرا به سوی خودش فرامی‌خواند». بعد متوجه می‌شیم که او و میو (سندی نوتون) تصاویری از گذشته را در قالب کابوس می‌بینند.

تصورات میو بخش مهم دیگری از این اپیزود را می‌سازند و اینبار به نوتون سکانس‌ها و فرصت بیشتری برای درخشش می‌دهد. در اپیزود دوم دیدیم که میو در آزمایشگاه در حالی که دو تکنیسین در حال کار بر روی او بودند بیدار می‌شود. تصویر آن دو مرد با لباس و کلاه آزمایشگاه همچنان در ذهن اوست و هربار او را درگیر خود می‌کند. بالاخره میو راضی می‌شود تا تصویر آن دو مرد را بکشد و وقتی سعی می‌کند آن را در کف اتاق مخفی کند درمی‌یابد که ظاهرا قبلا اینکار را چندین بار انجام داده است.

در ادامه می‌بینیم که یک قبیله از وحشی‌ها و سرخپوستان وارد شهر می‌شوند و میو متوجه مجسمه عروسکی می‌شود که از دست یکی از بچه‌ها می‌افتد و وقتی آن را برمی‌دارد مجسمه‌ی همان مردانی است که تصویرش را کشیده بود. در ادامه به او گفته می‌شود که این بخشی از آیین آنهاست و به کسی نخواهند گفت.

این موضوع هم بی توضیح رها می‌شود البته فکر کنم فعلا. در سکانس آخر میو تایید تمام کابوس‌ها را در داخل شکم خود می‌یابد و او را مطمئن می‌سازد که دیوانه نشده است و شاید کل این ماجراها اهمیتی نداشته باشد.

آزادی در وست‌ورلد همچنان در هاله‌ای از ابهام.

westworld-season-1-e-4-review-1در این اپیزود هم درمورد آزاد شدن و رهایی یافتن حرف‌های زیادی زده می‌شود. در اولین سکانس برنارد به دلورس می‌گوید که : «اگر به مرکز مارپیچ برسی شاید شانس آزادی داشته باشی» و دلورس با بغض پاسخ می‌دهد: «فک می‌کنم دلم بخواهد آزاد شوم».

اما آزاد از چه؟ از داستان همیشگی خود؟ از پارک؟ هنوز مشخص نیست اما حالا می‌دانیم که دلورس و برنارد نیز از مارپیچی که مرد سیاهپوش به دنبالش است خبر دارند.

مرد سیاهپوش (اد هریس) در این اپیزود همچنان پروقار به‌دنبال آنطور که خودش می‌گوید یافتن آخرین صفحات از داستانی است که بنیانگذار دیگر پارک آرنولد نوشته است. اما همچنین به کاراکترهای متعددی در پارک وعده‌ی آزادی می‌دهد مخصوصا لورنس (کلیفون کالینز جونیور) که از اپیزود قبل مثل یک برده با خود به اینطرف و آنطرف می‌کشد.

ظاهرا چیزی که مرد سیاهپوش آزادی برای میزبانان می‌پندارد چیزی نیست جز پذیرش مسئولیت تصمیماتی که می‌گیرند.

«اگر می‌توانستی تصمیم بگیری، با حقیقتی روبرو می‌شدی که فرای ادراک توست، اینکه تابحال هیچ یک از تصمیماتی که گرفته‌ای انتخاب تو نبوده است». اینها را به لورنس می‌گوید: «اینکه همیشه یک زندانی بوده‌ای، اگه بهت بگم که من اینجام تا آزادت کنم چی؟»

پارک تنها به‌دنبال کنترل میزبان‌ها نیست بلکه میهمان‌ها را نیز زیر نظر دارد.

westworld-season-1-e-4-review-2چنین کاری تنها از پس خدا و آفریننده‌ی یک دنیا برمی‌آید و این ما را به فورد (آنتونی هاپکینگز) می‌رساند که بدون شک قدرتی در حد یک خدا دارد. کاملا مشخص است که فورد در حال کار بر روی خلق داستان جدیدی در پارک است، و اینطور که از حرف‌ها و کنایه‌هایش می‌رسد احتمالا آخرین داستانش نیز هست. اینکه تصور کنیم فورد خدای روبات‌هاست با عقل جور درمی‌آید، اما در دوجای مختلف از این اپیزود اشاره می‌شود که او خدای میهمان‌ها نیز هست.

بنابراین او دنیایی خلق کرده تا میهمان‌ها را نیز به اصطلاح بپاید. که از نظر اخلاقی جای بحث دارد مخصوصا با توجه به قیمت بالای بلیط پارک (۴۰٫۰۰۰ دلار در روز) که تنها خرپول‌ها از پس پرداختش برمی‌آیند تا به نهایت غرایض خود برسند. حالا معلوم نیست که آیا مهمان‌ها فقط زیر نظر گرفته می‌شوند یا از آنها فیلم هم گرفته می‌شود؟

این هم هنوز مشخص نیست و تا از آن سردرنیاوریم نمی‌توان گفت که فورد یک نابغه است یا یک دیوانه.

دیگر شکی نیست که کلید تمام این معماها به دست آرنولد باز می‌شود.

هر از چندگاهی می‌شنویم که فورد از دستیار خود آرنولد سخن می‌گوید و داستان زمانی جالب‌تر می‌شود که مرد سیاهپوش نیز همه‌چیز را در مورد آرنولد می‌داند.

در قسمتی از این اپیزود او توضیح می‌دهد که: «آرنولد در واقع موسس اصلی پارک است، او دنیایی خلق کرد که همه‌چیز در آن ممکن بود جز یک چیز، مردن، این یعنی هرچقدر هم که همه‌ی اینها واقعی به نظر برسند، باز هم این تنها یک بازی است.» «بعد آرنولد خودش این قانون را زیر پا گذاشت و همینجا در پارک مرد. اما من فکر می‌کنم او یک داستان را ناگفته رها کرده است. داستانی با عواقبی واقعی، خشونت واقعی. به خاطر همین می‌تونی فک کنی من اینجام تا میراث او را حفظ کنم.»

اگر فورد و مرد سیاه‌پوش تنها کسانی باشند که از قضیه‌ی آرنولد اطلاع دارند پس دیر یا زود با هم سرشاخ خواهند شد. فورد به دنبال کنترل میهمان‌ها و میزبانها و مرد سیاه‍پوش دنبال آزاد کردن میزبان‌ها است و این برای فورد بسیار گران تمام خواهد شد.

البته هنوز کسی چیزی نمی‌داند و این چیزی است که وست‌ورلد را جالب می‌کند.

این مطلب به‌صورت کاملا اختصاصی در تحریریه پلان موویز به نگارش درآمده است. استفاده از این مطلب با ذکر نام پلان موویز و لینک به این صفحه کاملا آزاد است.

نقد فیلم

    به اشتراک بگذارید
    ۷٫۸٫۱۳۹۵
     
    سولماز جعفری
    به قلم: سولماز جعفری

    دانشجوی کارشناسی ادبیات نمایشی دانشگاه هنر تهران، علاقه‌مند به تئاتر و موسیقی.

    بیان دیدگاه