نقد فیلم کاپتان آمریکا

در ابتدا باید گوشزد کنم که در این نوشته به صحنه‌هایی از فیلم اشاره‌شده است که ممکن است تا حدی داستان فیلم را فاش کند.
به قلم: جیمز براردینلی برگردان اختصاصی از پلان موویز
برخلاف اسمش، «کاپتان آمریکا: جنگ داخلی» بیشتر شبیه به مجموعه فیلم‌های انتقام‌گیران است. اگر به امید دیدن فیلمی ابرقهرمانی با تم بزن‌بزن پای تماشای این فیلم نشسته‌اید پشیمان نخواهید شد، اما اگر از طرفداران حماسه کاپتان آمریکا باشید سرتان کلاه رفته. بااینکه جنگ داخلی داستان «انتقام‌گیران ۲: عصر آلترون» را رها نمی‌کند، اما یک جورایی داستان را ماست‌مالی می‌کند. در عوض اما براحتی می‌توان با توجه به صحنه‌های بیشمار (و گاها بیخودی) که حول رابطه‌ی حساس کاپتان آمریکا با دوست دوران کودکیش باکی بارنز که اینجا هم توسط آدم بدها گرفته‌شده و برنامه‌ریزی‌شده تا آدم بکشد، می‌چرخد، این فیلم را دنباله‌ی فیلم کاپتان آمریکا: سرباز زمستان دانست. اینجاست که سرباز زمستان حداقل برای بخشی از فیلم باید برگردد.
از رابطه‌ی کپ-باکی که بگذریم جنگ داخلی بیشتر به دنبال این است که به اساس وجود انتقام‌گیران جنبه‌ای واقعی ببخشد. نگرانی کشورهای جهان نسبت به وجود انتقام‌گیران هرروز بیشتر می‌شود و مردم خواستار نظارت کمیته‌ای بر کارهای این گروه ابرقهرمانی است. بسیاری از انتقام گیران ازجمله مرد آهنی (رابرت داونی جونیور)، بیوه سیاه (اسکارلت جوهانسون)، ماشین جنگ (دان چیدل) و ویژن (پاول بتانی) با اکراه مسئله را می‌پذیرند اما کاپیتان فالکن (آنتونی مکی)، هاوکی (جرمی رنر)، مرد مور (پاول راد) و اسکارلت ویچ (الیزابت اولسن) معتقدند که استقلال عمل برای بقای گروه حیاتی است. تازه‌واردها پلنگ سیاه (چادویک بوسمن) و مرد عنکبوتی (تام هالند) هم طرف مرد آهنی را می‌گیرند. این‌گونه می‌شود که جبهه‌گیری‌ها تعیین‌شده و یک دعوای سیاسی ساده به جنگی داخلی و تمام‌عیار بدل می‌شود. جنگی که نتایجش در فیلم به طرز جالبی محدود و کوچک است.
فیلم اخیر سوپرمن در برابر بتمن به دنبال (هرچند ناموفق) نشان دادن خسارات وارده به شهر و مردم ناشی از کارهای ابرقهرمانان است. اینکه تعداد غیرنظامیانی که در این درگیری‌ها کشته می‌شوند حتی اگر هدف مقابله در برابر نیرویی اهریمنی و شیطانی باشد نیز غیرقابل‌قبول است. جنگ داخلی نیز قدم در مسیر مشابهی می‌گذارد. کلاً اینکه سازمانی و یا حتی دولت بر اعمال ابرقهرمانان نظارت کند موضوع جالبی است اما این مسئله در جنگ داخلی نه آن‌چنان جدی گرفته‌شده و نه اصلا اعمال می‌شود. در این رابطه شاید بتوان گفت فیلم‌های مردان اکس بهتر عمل کرده‌اند تنها تفاوت جنگ داخلی با این فیلم‌ها این است که در این فیلم به‌جای پشت گوش انداختن قضیه فقط به آن پرداخته می‌شود.
بنابراین فیلم موفقیتش را مدیون صحنه‌های زدوخورد بین ابرقهرمانان است که از این حیث خوب هم ظاهرشده و توانسته انتظار تماشاگران را برآورده سازد. اگر به دهه‌های ۷۰ و ۸۰ میلادی نیز برگردیم می‌بینیم داستان‌های مصور با موضوع جنگ بین ابرقهرمانان هم همیشه جزو پرفروش‌ترین‌ها بودند؛ و امروز هم فقط قالبشان عوض‌شده است. در داستان‌های مصور هم روی موضوعات مهمی تمرکز می‌شد اما عملاً اتفاق خاصی نمی‌افتاد. به‌جز اینکه آدم خوب‌ها فقط باهم به اصطلاح بزن‌بزن می‌کردند. در جنگ داخلی هم تا دلتان بخواهد بزن و بخور و مشت و لقد و پرت کردن وسایل این‌ور و آن‌ور و داغون کردن و له کردن چیزها رو داریم (که خیلی هم خوبه) ولی همش (سر تا تهش) همینه و فیلم چیز دیگری ندارد. به‌اضافه اینکه بعضاً دیده می‌شود کارگردان‌ها آنتونی و جو روسو از داستان فیلم جا می‌مانند و بعضی شخصیت‌ها باید کلی منتظر مانده تا دوربین برگشته و چیزی از آن‌ها هم نشان دهد. البته این موضوع درصحنه‌هایی با کلی کاراکتر مختلف که در حال جنگ و درگیری باهم هستند شاید عادی باشد چون کارگردان دلش نمی‌خواهد سر هیچ‌کدام از شخصیت‌هایش کلاه برود. هر چه که داستان جلوتر می‌رود اما زدوخوردها شدیدتر، جذاب‌تر و متقاعدکننده‌تر می‌شوند. جنگ نهایی هم داستان دارد و صرفاً ظاهری و نمایشی نیست.
تلاش مارول به آوردن سریع‌ و سیر مرد عنکبوتی به جهان به قول خودش «جهان سینمایی مارول» سبب شده که فیلم به انتخاب‌های ضعیفی در داستان‌گویی تن دهد. بااینکه مرد عنکبوتی در دعواها و زدوخوردها خوب ظاهر می‌شود اما ورود بد و ناجورش کل فیلم را خراب می‌کند. شاید تام هالند بتواند به پیتر پارگر خوبی تبدیل شود اما این شرایط یک شرایط عادی نیست. انداختنش یکهو وسط یک فیلم، همزادپنداری با او و کارهایش را برای مخاطب مشکل می‌کند؛ و علیرغم تمام احترامی که برای ماریسا تومی قائلم باید بگویم که انتخاب بازیگر برای نقش «عمه می» عجیب‌تر از این دیگر نمی‌شد.
عاقلانه است که مرد مور فیلم مجزای خودش را داشته باشد چون برخلاف مرد عنکبوتی از ناکجاآباد وارد صحنه نشده بود. پاول راد در این نقش طوری ظاهر شده که انگار همیشه عضوی از این گروه بوده. بااینکه اسپایدرمن از مرد مور معروف‌تر است (شاید معروف‌ترین ابرقهرمان مارول) اما این‌بار داستان فرق می‌کند. علیرغم تمام انتخاب‌های درستشان برای ساخت این کهکشان ستاره‌ای این‌ یک‌قلم بیشتر شبیه به آوردن زن شگفت‌انگیز توسط کمپانی دی سی به داستان سوپرمن در برابر بتمن می‌ماند انگار که هولش داده باشند به داخل صحنه.
فیلم نسبت به رویه‌ی سیاه و افسرده کننده‌ای که زک اسنایدر در سوپرمن در برابر بت من در پیش گرفت متفاوت و تازه‌نفس و به دنبال سرگرم کردن مخاطبش است تا افسرده کردن آن‌ها، اما به نظر می‌رسد فیلم‌هایی که از کتاب‌های مصور تولید می‌شوند به نقطه‌ای رسیده‌اند که به دنبال تکرار افراطی نمونه‌های قبلی خود باشند تا نقل داستانی جدید یا خوب. از حیث کنارهم آوردن ابرقهرمانان انتقام گیران بدون شک بهترین فیلم طی این سال‌ها بوده و تا به امروز از این حیث فیلمی به پایشان نمی‌رسد. نمونه آخرش ددپول بود که باحال‌ترین فیلم ژانر ابرقهرمانی از ۲۰۱۲ به این‌ور شناخته شد. جنگ داخلی از فیلم پرمدعای انتقام گیران ۲ و همچنین فیلم افسرده کننده‌ی سوپرمن در برابر بتمن بهتر است اما به‌پای سرباز زمستان نمی‌رسد؛ اما اگر مسئله رویارویی ابرقهرمانان باشد باید گفت این فیلم دهان‌تان را آب می‌اندازد بدون اینکه سیرتان کند. مارول هم همچنان با بال و پر دادن به این فیلم‌ها و وعده‌ی فیلم‌های بعدیش ما را سر می‌چرخاند. فقط می‌توان امیدوار بود که فیلم‌های بعدی بتوانند به این همه سروصدا و انتظار پاسخ دهند.

اختصاصی پلان‌موویز استفاده از این مطلب تنها با ذکر دقیق منبع و لینک به منبع مجاز می‌باشد.

نقد فیلم

    به اشتراک بگذارید
    ۲۸٫۵٫۱۳۹۵
     

    مجید مسکینی
    به قلم: مجید مسکینی

    مدیر سینماوا، به آثار کلاسیک (چه موسیقی، چه کتاب، چه فیلم) احترام می‌ذاره اما معتقده جدید همیشه بهتره

    بیان دیدگاه